سلام (یه سلام قبل از خدافظی)
میخوام یه شعر بنویسم برای آخرین پست!؟
این شعر رو وقتی ۶ - ۷ سالم بود میخوندم...
الان که فکرشو میکنم میبینم چی میخوندم که الان به روزم امده!!
ای روزگار ببین قسمت ما رو ...!
برو ديگه دوستت ندارم اسمتو نميخوام بيارم
برو ديگه نميخوام به ياد عشق چشمامو روي هم بزارم
موندن تو برام فايده نداره برو كه ديگه تورو شناختمت
بگو كه به كي بگم گفتني هامو حالا كه به حرف حسودا باختمت
من توي شهر آرزوهام واسه تو يه قصر طلايي ساخته بودم
به چه شوقي به چه ذوقي قلبو دينو ايمونمو باخته بودم
بروديگه نميخوام به ياد عشق چشمهامو روي هم بزارم
هر دفعه يكي در ميزنه عكستو مياد به ياد من
كه ميومدي با يك گل سرخ دم دماي صبح سراغ من
چه بچه گونه نگام ميكردي نگاتو باور ميكردم
دوباره ميرفتي و من تو سكوتم گلاتو پر پر ميكردم
قصه ي منو تو تمومه اما يه روز تو تنها ميشيني
حرير عشق گذشتمو از تو آينه ها ميبيني
اما ديگه نيست اون كه اشكاتو میبوسيد و تو براش نفس بودي
اوني كه براش فرش زمين و يه سايبون با تو بس بودي
خوب دیگه ما هم رفتنی شدیم
دیگه نمیخوام از غم بگم میخوام بخندم به زندگیم
زندگی سلام...!
خدا حافظ عاشقی!
خدا حافظ (...)
امضا: شاهزاده دلشکسته (...Mohi)
اي دل من چرا صدات در نمياد
اين همه آزارت ميدن چرا صدات در نمياد
هر كي از راه ميرسه يه زخمي به تو ميزنه
چرا هيچي نميگي چرا صدات در نمياد
!!آروم بگير دل بي طاقت
ديونم نكن دل بي طاقت!!
!!آتيشم نزن دل بي طاقت
فراموشش كن دل بي طاقت!!
نفرين نميكنم تو رو هر جا ميخواي بري برو
نگو قسمت نبوده خودت نخواستي برو
هر جا ميخواي تو برو ديگه دل تو رو نميخواد
اين عشق تو مرده اين دلم تو رو نميخواد
!!اي دل من ديگه بسه
از عاشقي شدم خسته!!
!!نميخوام كه عاشق باشي
ديگه بسه ديگه بسه!!
!!تو اين روزها دوره زمونه
ديگه هيچكس عاشق نميمونه!!
!!توعاشق شي دل ميسوزي
يه بار سوختي ديگه بسه!!
امضا: شاهزاده دلشکسته
تو شعراي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
برو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني
اگه نميري هم بدون كه دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست كنار من جون بكني
دنياي من روشن وتو دشمن روشنيها
خورشيد من داره مياد بي سر و پاي رو سياه
ميخوام روزاي خوب من شكنجه ي جونت بشه
سپيدي هاي من تورو تا مرز مردن بكشه
سياهي و در به دري غصه ي ناتموم من
چقدر بايد گريه كنم از من وگريه دل بكن
دختر ماه مهر من اومده و پشت دره
اونم دلش مي خواد غم و از روزگارم ببره
شعر این بود:
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نا مه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
بهم گفت پارش کن هیچوقت این شعر حقیقت پیدا نمیکنه...!؟
من اون کاغذ و پاره کردم!
اما تکه تکه های پاره پاره اش رو نگه داشتم!
حالا اونو چسبوندم کاملش کردم
و باور کردم که یه روزی این شعر هم ماله من حقیقت پیدا کرد...!
رسید روزی که بی من روزها را سر کنی
رسید روزی که مرگ عشق و باور کنی
رسید روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
ای روزگار... ببین قسمت مارو...
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
عقاب تیز پر دشت های استقناء
اسیر پنجه ی تقدیر میشود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقانه آزادی
فقان و ناله ی شبگیر میشود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته ی من تیر میشود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
نگو چنین و چنان دیر میشود گاهی
به سوی خود مرا میکشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر میشود گاهی
الهي بسوزي تو گفتي نگفتم
گذاشتي كه هر شب به ره چشم بدوزم
من از گريه هر شب يه دريا ميسازم
همه زندگيمو به چشمات مي بازم
صداي دلم رو تو نشنيده رفتي
خراب تو گشتم كلامي نگفتي
تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم
يه شب عاشقونه برات گريه كردم
توهرگز نديدي به لب آه سردم
تو با بي وفايي به خاكم نشوندي
من ساده دل رو به غربت كشوندي
نميبخشمت من ببين روزگارم
ببين از جدايي چه بر سينه دارم
نه! دلم تنگ نميشه واسه ي ديدن تو
واسه بوي گل ياس واسه عطر تن تو
نه! دلم تنگ نشده واسه بوسيدن تو
واسه ي وسوسه ي چشاي مشكي تو
چرا دلتنگ تو باشم؟ چرا عكستو ببوسم؟
چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم؟
چرا ياد تو بمونم؟ تويي كه نموندي پيشم
ميدونم تا آخر عمر من ديگه عاشق نميشم
يه روز ابري و سرد رفتي تو از زندگيم
به تو گفتم بعد از اين واسه هم غريبه ايم
از حقيقت تا دروغ فاصله خيلي كمه
نه دلم تنگ نشده تنها تو روحمه
نه! دل تنگ نميشم
نه! دل تنگ نميشم...!
دست از سر ما بردار كنار تو نميمونم
يه روز ميگفتم عاشقم اما ديگه نميتونم
تقصير هيچكس ديگه نيس قصه ي ما تموم شده
حيف همه خاطره هام به پاي كي حروم شده
دروغ ميگفتي كه برم از بي كسي دق ميكني
اشكاتو باور ندارم بي خودي هق هق ميكني
يادم مي افته لحظه اي كه دست تو رو شد برام
قسم ميخوردي پيش من كه جز تو عشقي نميخوام
دست خودم نيس كه ديگه هيچ كس و باور ندارم
اي چيزا تقصير توئه تلافي شو در ميارم
شنيدم آنانكه از گذشته خود عبرت نمي گيرند
چاره اي جز تكرار آن ندارند
و آنجا بود كه فهميدم
چرا زندگي ما تكراري است...!
خداحافظ :
"ولی هرگز"
"نخواهی رفت از یادم"
"ولی این یعنی"
"در اندوه تو میمیرم"
"دراین تنهایی مطلق"
"که می بندد ، به زنجیرم"
"بی تو لحظه ای حتی"
"دلم طاقت نمی آرد"
نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم
با تو عاشقانه بودم
پس چرا حسرت یه روز عشق موند به دلم
با تو شاهنامه بودم نه یک غزل
با تو رود خونه بودم نه یک قنات
یه روزی منو تو بودیم و حالا
منو تنهایی یک عمر خاطرات
توی این غربت پر گرگ و حراس
دارم عین ماهی هی جون میکنم
خسته ام تظاهر ایستادگی
دیگه خسته ام از تظاهر ایستادگی
جایه دندون هزار گرگ رو تنم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم
که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی
تو نزاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوزم
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمیبینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت بلا و فش ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
>>> برای آرزوهایی که در سینه میمیرند
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد <<<
خسته از پیچ وخم جاده ها
خسته از طولانی ترین مشق زندگی
خسته از احساس غربت و تنهائی
قطره قطره ی اشک چشمم
مئ ریزد بر شب سیه نام وتاریک
ذره ذره وجودم از شمع فروزان
حساس تر است آب میشوم ومی سوزم
از دوری و جدائی می مانم ومیسوزم
با طعنه ها ونا کامی ها میسوزم
این خسته روزگار را خسته تر نکن
برای یک بار هم که شده
احساس غربت جان خسته را بزار وبیا
ودر اخرین کلام مشق عشق را برایم بنویس...
اگه بگى دوستم دارى
تا آسمون پر مى گیرم
زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم
مى میرم و زنده مى شم
روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم
اگه بگى به غیر من
کسى تو دنیا ندارى
رو گفته هاى این و اون از ته دل پا بزارى
من هم برات فدا مى شم
گریه بى صدا مى شم
اگه بگى یار منى
همدم و غمخوار منى
من هم برات یار مى شم
یار وفادار مى شم!...
سبو بشکست٬ ساقی! همتی از غصه میمیرم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
زدرد آتشین زخمم خبر گردد !
خبر گردد !
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی !
که چشم هرزه گران هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ٬ گیسو رو ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
زه خون سینه ام٬ ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
بروی آن خم خالی که پای از ستون مانده٬
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا !
به راه دشمنی مانده زه راه دوستی رانده !
و دندانهای من سوراخ کن با متهء چشمت
نخی بر آن بکش٬ وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی:
پس چه شد شاعر نگوید:
مرد از حسرت٬ بگوید: مرد از کینه...
آسمون جا واسه من نداره :!:خنده ها جا واسه من کم میاره !یعنی انقدر من تنها بی کسم...!که خدا هم منو تنها میزاره !زیوره زندگی من چی بوده ..!اشکهای دونه دونه !
یا آرزوهایی که حبسه تو سینه !غم بودش...!
که هر لحظه کناره من بودش .!اون وفا کرده وفادار بودش .!پرسه جو کنید...
بگید که بجز غم کی بودش !گله از غم نکنم شادم کرد !؟!که مرا با خودش از روز ازل یاور کرد !گفتم از قسمت و تقدیر خودم !
که کمی حال کنم...!؟وصفی از زندگی پرخش و آمال کنم !گفتم و باز غم آمد که بگوید !؟من هنوزم گرفتار توام !چه بخواهی...
چه نخواهی...
من وفادار توام...!
چه بخواهی چه نخواهی من وفادار توام!
لحظه ي ديدن تو حادثه بود....
وبه نوعي تعبير ,معني فاجعه داشت....
و به نوعي تفسير دلم ,شكل يك خاطره بود....
دل من پر زطپش....
پيكرم سرد....
نگاه نگرانم پر درد....
دستهايم لرزان....
هر دو پاهايم سست و زبانم الكن....
لب من بود خموش....
غرق در جوش و خروش....
عرقي سرد كه ميريخت ازين گونه ي زرد....
همه از هيبت اين فاجعه بود....
كاش ميشد كه پل فاصله ها را برداشت....
کاش اين خاطره دست از اين دل من بر ميداشت....
آه اما چه پري وار گذشت....
چه بمن زان دم ديدار گذشت....
گرچه آرام گريخت و چه زيبا گم شد....
در هياهوي همان خاطره ي فاجعه نام....
با همان خنده ي سرد....
باز من مانده ام و اين همه درد....
به کلبه ی غمزده ام محبت سر نمیزنه
یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه
هر چی غم مال منه بدتر ز غم حال منه
هر جا میرم این غصه ها چون سایه دنبال منه
خاطرات تلخ رفته همه جاست همسفرم
کاش که من گذشته هارو بشه از یاد ببرم
غم همیشه با منه مثل همزاد منه
این طلسم نمیشکنه
به هر کسی رسیدم دلمو سوزونده
هر روز با یه بهونه چشمامو گریونده
دلم میخواد که برم جایه بی نشونی
برای من امید موندنی نمونده
دیگه وقت رفتن وقت دل بریدنه
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
با خيال تو بسربردن اگر هست گناه
با خبر باش كه من غرق گناهم همه شب
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو از شرط شکست میخورم
دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم
به من که آخرینه ی آواره های عاشقم
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی
نزار که از سکوت تو پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چیزی بگو اما نگو قصه ی ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید
دقیقه ها غزل میگن وقتی سکوت و میشکنی
قناری ها عاشق میشن وقتی تو حرف میزنی
دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام
به من که همبستر تو اما فراموش توام
به دریا بزن قایقت میشوم
حقیرم ولی لایقت میشوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت میشوم
بهم گفتی هر وقت خواستی
گريه کنی برو زيرِ بارون
که نکنه نامردی اشک هاتو ببينه
و بهت بخنده...
گفتم اگه بارون نيومد چی؟؟
گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره
آسمون گريه ش ميگيره...
گفتم يه خواهش دارم ؛
وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار...
گفتی به چَشم...
حالا امروز من دارم گريه ميکنم...!
اما...
مغز من قاضی بود...!
متهم قلبم بود...!
جرم من عشقم بود...!
عشق من یادتو بود...!
(آيا)حق من اعدام بود...؟
که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد...
دلم برای کسی تنگ است
که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند...
که تنم آغوشش را می طلبد...
که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند...
که با آمدنش غروب عشق از خاطر من فراموش می شود...
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود،
من در اين خلوت خاموش سکوت،
اگر از هجر تو آهي نکشم.
تــک و تنــهـا!
مي شکنم به خدا مي شکنم...!